سلام
امروز سوم مرداد403هست دقیقا امروزمیشه 40روزکه مادرشوهر فوت کردن .امروزچهارشنبه هست برای همین فردا که پنچشنبه هست میخوام غذا بپزم وببریم بیرون براشون خیرات کنیم
تاوقتی که زنده بود زندگیمون یهجورسخت میگذشت ازوقتی که فوت کردن شایدبنوعی به یه ارامشی رسیدیم ولی بازم یه مشکلاتی هست دغدغه های تنهایی پدرشوهر .دلتنگی همسر .دلسوزهای مردم
بعدازاینهمه مدت پریروز خاله همسر زنگ زد اون روز دفن خواهرش نبود کلی گریه کرد گفت که خواهرش اصلا به مردن فکر نمیکرد منتظر مرگ نبود اززبون تلخی های اون میگفت گفتم حالا دستش ازدنیا کوتاهه بگذرید هرچه که بود ونبود
میدونید دلم برای خودم اینروزها خیلی میسوزه ظاهرا خوشبخت هستم همسر عالی خونه زندگی خوب ولی افسرده ام به هیجکس نمیگم ظاهری شاد وخوشحال دارم ولی راستش ازدرون حس پ.چی دارم روزی کلی خیالبافی میکنم منفی بافی میکنم میخوام خودم روشادنشون بدم ولی ازدرون داغونم تنها که باشم اشکم میاد
دردهای جسمی عجیب غریب سراغم میاد ازدکتررفتن میترسم ازاینکه بچه ندارم میترسم ازاینکه کارخاصی نمیکنم میترسم
ازاینکه تنها هستم میترسم ازاینکه هیج کار موفقیت امیزی نکردم میترسم ازاینکه هرلحظه مرگ بیادسراغم میترسم
وازبس بیاراده وتنبلم هیچ کاری هم برای مقابله باترسهام انجام نمیدم
گاهی ازخودم بدم میادچرا خدا بهم بچه بده وقتی بنده خوبی براش نیستم
حس میکنم بیشترکارهام ریاکاری هست تظاهر به خوب بودن هست ازخودم واین ادمی که هستم بدم میاد هرروز میخوام که بهتر بشم ولی نمیتونم هنوز همونجور هستم همون ادم تن لش وتنبل
خسته ام هیچ چیزی شادم نمیکنه دلم یه اولادمیخوادیه بچه که به اغوشش بکشم ببوسمش
بچه همسایه روکه به اوغش میکشم همه وجودم میشه خواستن بچه
ازخودم کوچگترروکه مینم بچه دارن یادومی سومی روهم دارند دلم اب میشه حسرت همه دلم رومیگیره
میخوام سعی کنم بیخیالش باشم ولی نمیشه لامصب یه جوری چسبیده بیخ گلوم بیخ دلم
خدایا بسمه .کم اوردم خسته ام بچه میخوام خدایا بفریادم برس
گریه امونم نمیده
برچسب:
نویسنده: مهتاب هاشمی