خدایا ممنونم وسپاسگذار برای معجزه زندگیم وهمه مهربونی هات...
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 23:29
به تاریخ عربی یسال پیش همچین شبی من وهمسر به عقد هم اومدیم شبی که سرتاسرپرازخاطره وعشق برام هس تامدتها هنوز باورم نمیشدکه همسرم مال من شده ومن رسما وشرعا همسرعشقم شدم خدایا ممنونم که همسرروبه من دادی ممنونم که منو هوام روداری خدایا خوشبختیم روبا فرزند یا فرزندانی تکمیل کن بهم قدرت شکرگذاری همیشگی بد...
خدایا همیشه حامی ام باش
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 23:29
دیروز ظهر همسر رفت پایتخت پیش مادر وپدرش که سری بزنه ویه عروسی دارند شرکت کنه من خونه ام دیشب برا اولین بار توخونه خودمون تنهایی خوابیدم ..جای همسر واقعا خالی بود تو سالن راه اهن بغلش کردم روم نشد ببوسمش ولی گریه کردم خدایش دوری از همسر سخته خداروشکر صبی به سلامت رسید خونه اشون وبهم خبرداد عصر باهاش...
خدایا توکلم وامیدم به توست
-
تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 22:15
هرچی میگذره بیشتر نگران میشم ازطرفی خوشحالم عشقم داره میادوازطرفی میترسم ازکارهای مادرش .یه شب یه شماره ناشناس ازشهرعشقم به گوشیم زنگ زد دلم هری پایین ریخت تا چندساعت استرس داشتم اخه فک میکردم مادرعشقم هست ولی خب خداروشکردوستم بود عشقم روخیلی دوست دا
دومین ماه بهم رسیدنمون مبارک
-
تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 22:15
دومین ماه بهم رسیدنمون مبارک دوماه پیش شب 5شنبه بودکه رفتیم محضر وعقد کردیم حس غریبی داشتم هم خوشحال بودم وهم اینکه باورم نمیشد دست خودم نبودمث ابربهارگریه میکردم با بغض واشک بله رو
خداعشقم روبهم داد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 22:52
خیلی وقته اینجاننوشتم گرچه بیادش بودم اتفاق های زیادی افتاده من وعشقم بلاخره مال هم شدیم نمیدونم دعای خیرچه کسی پشت سرمون بود که خدا ماروبهم رسوندپیش خدا وصلت دادن اسونه خدا مارومال هم کرد باتوجه به مخالفت های مادرهمسرم وحتی کارشکنی های اون ولی ما مال هم شدیم دقیقا25اذرماه ماعقدکردیم درسته اشکم جاری...
دومین ماه بهم رسیدنمون مبارک
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 22:52
دوماه پیش شب 5شنبه بودکه رفتیم محضر وعقد کردیم حس غریبی داشتم هم خوشحال بودم وهم اینکه باورم نمیشد دست خودم نبودمث ابربهارگریه میکردم با بغض واشک بله روگفتم برعکس من همه شادوخوشحال بودند عشقم خنده ازرولبهاش نمیافتاد عزیزترینم بقدری خوشحال بودوچشماش ازخوشحالی برق میزد پدرش هم خیلی خوشحال بود گرچه انگ...
خدایا به خودت میسپارم
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 21:49
دل ودماغ نوشتن هم ندارم ولی هرلحظه توخیالم کلی باخودم حرف میزنم عشقم قراره بزودی بیاد نزدیکم ومن میترسم ترسیدنم ازاومدن عشقم نیس ازواکنشی که مادرش نشون میده هست میترسم دوباره ابروریزی کنه خونواده ام فک میکنن من به عشقم جواب ردمیدم امشب خواهربزرگم کلی باهام حرف زد گله کردچرا فلانی وفلانی دوتاخواستگار...
دلم خیلی گرفته
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:39
امشب دلم میخواست میرفتم یه جای دور پای یه منبر ومث یه خانم غریبه چادرم رو توروم میکشیدم واخ وندمیخوندومن ازته دل گریه میکردم ولی حیف که سعادت ندارم اشکام میان ولی چه فایده دلم ترکیدن بغضی رومیخوادکه چن روزه وگلومه نمیدونم ازخدا گله کنم یا شاکرش باشم ازش شاکرم که عشقم روبهم داده ولی ازش دلگیرم چرا من...
دلم میخوادببوسمش...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 8:56
باهمه سختی های این چن روزه امشب عشقم بهم گفت که با ماموریتش موافقت شدهنوزتوشوک هستم یعنی عشم رودوباره میبینم یعنی مال من میشه خدایا صدهزاربارشکرت خدایا هزاران هزاربارشکرت یه حس عجیبی دارم هم خوشحالم هم ترس دارم ازاینده .... نمیدونم اینده چی پیش میاد ولی میدونم هرچی که هس باامیدوتوکل به خدا من وعشقم ...
سی امین ماهگردعشقمون
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 1:30
امشب دیگه طاقت نیاوردم به عشقم گفتم چرا ناراحتم وچرا این دورزه حالم گرفته اس ازمتلک ها وحرفها گفتم ولی نگفتم که به اون خواستگارها حسودیم میشه نگفتم که دلم میخوادعین سوپرمن بیاد وعقدکنیم روم نشد میدونم اونم توفشارهست میدونم اونم خیلی دوسم اره وبفکرعشقمون هست دوسش دارم بااینکه میدونم گاهی حرفام اذیتش ...
خون گریه میکنم
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 1:30
همیشه این جماه روشنیدم هیجوقت به عمقش واقف نبودم ولی امروز واقعنی خون گریه کردم دلم اتیشه ظهرسه ساعت غفدتوحموم رفتم وزارزدم بحدی که مادرم نگران شدواومدسراغم نکنه چیزیم شده که ازحموم بیرون نمیام گریه کردم اینقدگریه کردم که چشمام بازنمیشد خدایا چرا قسمت من این باشه بریدم ..کم اوردم ..به عشقم گفتم چن ر...
متلک ها
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 15:43
دوتاخواستگارداشتم خیلی سمج بودن بعدکه جواب رد شنید حتی بهشون اجازه ندادم خونه امون بیان ازدواج کردن یکیشون دیشب رفته خواستگاری یه دختری که یه سرگردن ازمن بالاترهست وجواب بله روهم گرفت چقدمن امروزحرف ومتلک شنیدم هردوتای این ادمها توهمین هفته رفتن سراغ مزدوج شدن ومن هی دارم حرف میشنوم که پزدادم نگرفتم...
میخوامش
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 8:00
من عشقم رودوست دارم ومیخوامش خودمم نمیدونم چرا اینهمه زیادعاشقش هستم ولی خیلی میخوامش درسته که برخی ازخصلت هاش رودوس ندارم ولی باهمه وجودم عاشقش هستم ومیخوامش مادرش هی سنگ میندازه جلومون هرروزتن وبدنم میلرزه نکنه مادره دوباره کاری کنه یه ترس غریب تودلم هس دوسش دارم مردخوبی هست عاشقش هستم ولی میترسم ...
چراعاشقم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 16:13
به عشقم میگم چرا عاشقتم میگه چون تودل مهربونی داری ولی واقعیت اینه اون خوبه اون پرازمهربونی هست جنس مهربونی هاش باهمه فرق داره دوست داشتنش هم باهمه فرق داره وقتی که پشت تلفن باهام حرف میزنه میخنده صداش دلم رو میبره من چرا دیوونه اش هستم ؟ نمیدونم شایدهم بخاطراین باشه که دوست داشتنش صادقانه هس من روه...
نگفتم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 16:13
تواین سه سال عاشقی همه چیزرو به عشقم میگم ولی هنوزنگفتم که این وب روساختم نمیدونم چرا نگفتم واقعن نمیدونم چرا ساختمش همه این حرفایی که اینجا مینویسم بهش هم گفتم ولی نمیدونم چرا هنوز بهش حرف اینجارونزدم چرا من اینجوری ام
تولدعشقم ومن گریون
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 16:13
تولدعشقمه ولی نمیتونم براش هدیه ای بفرستم هرسال باخودم رویابافی میکنم که این تولدش کنارهم هستیم وچقد براش نقشه دارم وتورویاهام همیشه شاد وخندونه ولی ...... نمیتونم کادوبهش بدم شایدخیلی ها بنظرشون این یه حس باشه ولی برای من درد هست دلم گرفته تولدعزیزترینم هس ومن نمیتونم کاری کنم اخه به چه دردی میخورم
دلم گرفته
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 16:13
هیجوقت فکرنمیکردم عاشق بشم همیشه فکرمیکردم که وقتی ازدواج کنم اینقدربه همسرم محبت میکنم که حس کنه خوشبخت ترین مرددنیاست ولی حالا عاشقم ولی نمیتونم بهش برسم سه ساله که درحسرتش هستم اون دوستم داره ولی مشکلات نمیزاره بهم برسیم دلم میخودش خیلی دلم اون رومیخواد